یک عکس و یک خاطره - مرتضی عباسی

سلام. من این عکس را دیدم. خاطرهای یادم آمد. بعد که خاطره را نوشتم دادم به یک دوست. او هم شعری برایش نوشت. مهم این نیست که کی دید و کی نوشت. مهم خود عکس است و شرمی که... ...
«خاطره عمو مصطفی»
«یاد عمو مصطفی افتادم، یک روز داشتم از مدرسه به خانه میرفتم. نزدیک سه راه افسریهی قدیم، عمو را دیدم که از لابلای
اشغالها آجرپاره پیدا میکند. روز قبل و روزهای قبل هم دیده بودم... . از خجالت که بقیه بچهها، عموی مرا با آن وضع بینند رد میشدم و... ..
اما آنروز تنها بودم. رفتم کنارش سلامی کردم. خیلی گرم تحویلم گرفت بدون مقدمه گفت اینها در اصل پول هستند که پول دارها خانه قدیمیشان را خراب میکنند و آجرپارهها را بهعنوان اشغال میریزند اینجا. من هم جمع میکنم میبرم، شاید یک روزی زمین خریدیم!... . آن وقت دیگر آجر آن را دارم!... ..
در حال حرف زدن خاکها را با دستان پینه بسته و سیاه شده به هم میزد. و گاه یک آجرپیدا میکرد.
با همان حال بچه گی بغض گلویم را گرفت، آنها خانه نداشتند، مستأجر بودند. یک اتاق 3در 4 داشتند برای 9نفر. همسرش مریض و در بیمارستان بود. پسرش علی آقا در زندان بود. توی حرفها میشنیدم که سیاسی بوده. اما معنیاش را نمیفهمیدم. دلم برای علی آقا تنگ شده بود، آخر به ما فوتبال یاد میداد. ما را گردش میبرد، مثل پدرش بسیار مهربان بود. بعدها شنیدم که در زندان خیلی او را کتک زدهاند... .
خلاصه آن روز دیگر طاقت نیاوردم رفتم کمک عمومصطفی.
هی میگفت نمیخواد دستهایت زخمی میشود، این زبالهها آلوده است... .. من گوش نکردم! گریهام گرفته بود! مثل همین الآن که عکس این عموی پیر را میبینم. راستی چقدر شبیه عمو مصطفی است. شاید برادرکوچکش باشد که حالا پیر شده.
راستی عمو مصطفی چند برادر خواهر دارد؟
پسربرادرمصطفی
4 اردیهشت 94
شعر:
عکس یک پیرمرد را دیدم،
آه من در گلوی خشکم ماند
خاطرات دورها آمد
قصهای را به دیدهام بنشاند
از عمو مصطفی برایم گفت.
گفتم: «آن مصطفی که مرد و نماند
آن عمویی که از فشار فقر
دست در زباله میگرداند... »...
گفت: نه! او هنوز هم باقیست
فقر، او را به هر کرانه کشاند
این زمان شهرها پر است از او
بوتهی فقر شاخهها افشاند
میلیون ها ازین عموها را
در پیاده رو و زباله دواند
گفتم: «آخر چرا زباله؟ چرا؟
شده پیدا به شهرهای ما؟»
گفت عصر زباله آمده است
آشغال گشتهاند دولت ها
سلطنت یک زباله بیش نبود
اجنبی داد به او حکومت را
آن زباله که مدتی گندید
شد خمینی به خاک ما پیدا
این زباله فساد بیشتر داشت
پر شد از گند او همه دنیا
شهرها شد زباله دانی شیخ
منبع کسب و کار خلق خدا
لیک در آن مثال عهد قدیم
پاره آجر شده چنان رؤیا
زین سبب پیرو بچه، یا که جوان
کارشان شد زباله گردی ها
آخر عمر و دوره پیری...
شرم بر روزگار و بر دنیا!
این زمان چون زباله سنگین است
بادکنک میفروشد او به شما.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر